غزل شمارهٔ 65
Toggle stanza 1عیب یاران و دوستان هنر است
11
عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبر است
22
مُهر مِهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجر است
33
چه توان گفت در لطافت دوست
هر چه گویم از آن لطیفتر است
44
آن که منظور دیده و دل ماست
نتوان گفت شمس یا قمر است
55
هر کسی گو به حال خود باشید
ای برادر که حال ما دگر است
66
تو که در خواب بودهای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحر است
77
آدمی را که جان معنی نیست
در حقیقت درخت بیثمر است
88
ما پراکندگان مجموعیم
یار ما غایب است و در نظر است
99
برگ تر خشک میشود به زمان
برگ چشمان ما همیشه تر است
1010
جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصر است
1111
این قدر دونِ قدر اوست ولیک
حد امکان ما همین قدر است
1212
پرده بر خود نمیتوان پوشید
ای برادر که عشق پرده در است
1313
سعدی از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتهست بیخبر است
1414
ما سر اینک نهادهایم به طوع
تا خداوندگار را چه سر است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شاخ گل از نسیم جلوه گر است
وقت گلبانگ بلبل سحر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 351
دامن گل ز ابر پر گهر است
باغ را زیب و زینت دگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 352
شب گذشته ست و اول سحر است
بانگ بلبل به می نویدگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 353
رخ تو نور دیده قمر است
لب تو سرخ رویی شکر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 359
وحشت مدعا جنون ثمر است
ناله بالفشانده ی اثر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 474

