غزل شمارهٔ 336
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1رفتی و نمیشوی فراموش
11
رفتی و نمیشوی فراموش
میآیی و میروم من از هوش
22
سِحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
33
پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمیرسد به آغوش
44
جور از قِبَلَت، مقام عدل است
نیشِ سخنت مقابل نوش
55
بیکار بوَد که در بهاران
گویند به عندلیب: «مخروش»
66
دوش آن غمِ دل که مینهفتم
باد سَحرش ببرد سرپوش
77
آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش
88
شهری مُتحَدِّثانِ حُسنت
الا مُتحَیِّرانِ خاموش
99
بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقهٔ عارفانِ مدهوش
1010
آتش که تو میکنی محال است
کاین دیگ فرونشیند از جوش
1111
بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش
1212
ای خواجه! برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
1313
گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش
1414
سعدی همهساله پند مردم
میگوید و خود نمیکند گوش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دزدانه در آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بر دوش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1148
دی مرغک خامه بهر نامت
بر صفحه نامه شد رقم کوش
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 7
امروز خوش است دل که تو دوش
خون دل ما بخوردهای نوش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1238
ما نعره به شب زنیم و خاموش
تا درنرود درون هر گوش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1241
در عشق تو ای نگار خاموش
بفزود مرا غمان و شد هوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 202
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش
ای جعد تو حلقه گشته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 208
کردم گذری به میکده دوش
سبحه به کف و سجاده بر دوش
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 143
ترسا بچهٔ شکر لبم دوش
صد حلقهٔ زلف در بناگوش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 437

