غزل شمارهٔ 216
Toggle stanza 1روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
11
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
22
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال
ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
33
تا به تماشای باغ میل چرا میکند
هر که به خیلش درست قامت سرو بلند
44
عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشق
قوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
55
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه
سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند
66
کشته شمشیر عشق حال نگوید که چون
تشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند
77
هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظر
بس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند
88
در نظر دشمنان نوش نباشد هنی
وز قبل دوستان نیش نباشد گزند
99
این که سرش در کمند جان به دهانش رسید
مینکند التفات آن که به دستش کمند
1010
سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیست
با کف زورآزمای پنجه نشاید فکند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیست به دست امید بخت مرا آن کمند
کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 802
نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فَنْد
لشکر فریاد، نی خواسته، نی سودمند
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 39
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانک بلندت کند تا بتواند فکند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 896
مورنه ای پیش قند تنگ میان را ببند
خاک قناعت بمال بر لب وشکر بخند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4544
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 294
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 12

