غزل شمارهٔ 896
Toggle stanza 1غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
11
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانک بلندت کند تا بتواند فکند
22
قطره آب منی کز حیوان میزهد
لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند
33
توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت
کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند
44
تا نشود گردنی گردن کس غل ندید
تا نشود پا روان کس نشود پای بند
55
پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید
زهر بدان کس دهند کوست مُعوَّد به قند
66
برگ که رست از زمین تا که درختی نشد
آتش نفروزد او شعله نگردد بلند
77
باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو
از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند
88
از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت
نقش درختان شگرف صورت میوه نژند
99
دل مثل اولیاست استن جسم جهان
جسم به دل قایم است بیخلل و بیگزند
1010
قوت جسم پدید هست دل ناپدید
تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیست به دست امید بخت مرا آن کمند
کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 802
نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فَنْد
لشکر فریاد، نی خواسته، نی سودمند
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 39
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
مورنه ای پیش قند تنگ میان را ببند
خاک قناعت بمال بر لب وشکر بخند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4544
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 294
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 12

