غزل شمارهٔ 895
Toggle stanza 1وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
11
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید
22
این فلک آتشی چند کند سرکشی
نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید
33
چند مخنث نژاد دعوی مردی کند
رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید
44
جادوکانی ز فن چند عصا و رسن
مار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید
55
درد به پستی نشست صاف ز دردی برست
گردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید
66
صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسید
جان شد و جان بقا از بر جانان رسید
77
محنت ایوب را فاقه یعقوب را
چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید
88
دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهر
شحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید
99
صدق نگر بینفاق وصل نگر بیفراق
طاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید
1010
مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات
جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید
1111
میوه دل میپزید روح از او میمزید
باد کرم بروزید حرف پریشان رسید
زمین

