غزل شمارهٔ 328
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1رها نمیکند ایام در کنار منش
11
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
22
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
33
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش
44
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
55
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیماندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
66
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
77
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
88
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
99
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
1010
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
1111
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنهست و خلق بر سخنش
زمین

