غزل شمارهٔ 7
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
11
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
22
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
33
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
44
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را
55
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
66
حال نیازمندی در وصف مینیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
77
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را
88
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را
99
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
1010
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را
1111
سعدی قلم به سختی رفتهست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 37
جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
هر کس نمیشناسد آواز آشنا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 34
بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را
چون شب سیاه کردی روز سفید ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 10
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 5
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بیتو نمیگوارد، این جام باده ما را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 190
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 828
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را
من نیک میشناسم پیغام آشنا را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3

