غزل شمارهٔ 41
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1دیر آمدی ای نگار سرمست
11
دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
22
بر آتشِ عشقت آب تدبیر
چندان که زدیم باز ننشست
33
از رای تو سر نمیتوان تافت
وز روی تو در نمیتوان بست
44
از پیش تو راهِ رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
55
سودای لب شکردهانان
بس توبهٔ صالحان که بشکست
66
ای سرو بلند بوستانی
در پیش درخت قامتت پست
77
بیچاره کسی که از تو ببْرید
آسوده تنی که با تو پیوست
88
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
99
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمیتوان جست
1010
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چشمم که بر روی تو فتاده ست
بر آفت خود نظر نهاده ست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 174
ابروی خوشت که ماه عید است
انگشت نمای اهل دید است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 125
زان چشم پر از خمار سرمست
پر خون دارم دو دیده پیوست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
ای ساقی می بیار پیوست
کان یار عزیز توبه بشکست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 53
ساقی قدحی شراب در دست
آمد ز شراب خانه سرمست
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
مفشان سر زلف خویش سرمست
دستی بر نه که رفتم از دست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 51

