غزل شمارهٔ 309
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
11
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
22
در آفاق گشادهست ولیکن بستهست
از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
33
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر
از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
44
گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
55
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
66
این حدیث از سر دردیست که من میگویم
تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
77
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر
88
عشق پیرانه سر از من عجبت میآید
چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
99
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم
برنگیرم وگرم چشم بدوزند به تیر
1010
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
1111
سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
که درین دامگه حادثه آرام مگیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 443
گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر
دل صد پیر و جوان هست به عشق تو اسیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند
گرچه خیاط نیَند، ای مَلک کشور گیر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 64
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1090
نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر
گر برد ذرهای از خاطر مختاری تیر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

