غزل شمارهٔ 1090
Toggle stanza 1صنما این چه گمانست فرودست حقیر
11
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
22
کوه را که کند اندر نظر مرد قضا
کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
33
خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد
خنک آن قافلهای که بودش دوست خفیر
44
حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم
جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر
55
ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند
سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
66
زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان
ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر
77
ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان
جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر
88
تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر
ور کسی نشنود این را انما انت نذیر
99
بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست
بوسهها یابد رویت ز نگاران ضمیر
1010
مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد
عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر
1111
رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم
گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر
1212
بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست
گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر
1313
گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر
گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر
1414
گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد
تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر
1515
نیست را هست گمان بردهای از ظلمت چشم
چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر
1616
هله ای شارح دلها تو بگو شرح غزل
من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
که درین دامگه حادثه آرام مگیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 443
گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر
دل صد پیر و جوان هست به عشق تو اسیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند
گرچه خیاط نیَند، ای مَلک کشور گیر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 64
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 309
نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر
گر برد ذرهای از خاطر مختاری تیر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

