غزل شمارهٔ 257
Toggle stanza 1از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
11
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
22
دشمن گر آستین گل افشاندت به روی
از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
33
گر خاک پای دوست خداوند شوق را
در دیدگان کشند جلای بصر بود
44
شرط وفاست آن که چو شمشیر برکشد
یار عزیز جان عزیزش سپر بود
55
یا رب هلاک من مکن الا به دست دوست
تا وقت جان سپردنم اندر نظر بود
66
گر جان دهی و گر سر بیچارگی نهی
در پای دوست هر چه کنی مختصر بود
77
ما سر نهادهایم تو دانی و تیغ و تاج
تیغی که ماهروی زند تاج سر بود
88
مشتاق را که سر برود در وفای یار
آن روز روز دولت و روز ظفر بود
99
ما ترک جان از اول این کار گفتهایم
آن را که جان عزیز بود در خطر بود
1010
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
1111
با نیمپختگان نتوان گفت سوز عشق
خام از عذاب سوختگان بیخبر بود
1212
جانا دل شکسته سعدی نگاه دار
دانی که آه سوختگان را اثر بود
زمین

