غزل شمارهٔ 2046
Toggle stanza 1مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
11
مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
آمد بهار خرم و گشتند همنشین
22
صورت نداشتند مصور شدند خوش
یعنی مخیلات مصورشده ببین
33
دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید
در دیده اندرآید صورت شود یقین
44
تبلی السرایر است و قیامت میان باغ
دلها همینمایند آن دلبران چین
55
یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست
تا کی نهان بود دل تو در میان طین
66
ایاک نعبد است زمستان دعای باغ
در نوبهار گوید ایاک نستعین
77
ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم
بگشا در طرب مگذارم دگر حزین
88
ایاک نستعین که ز پری میوهها
اشکسته میشوم نگهم دار ای معین
99
هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب
نرگس چه خیره مینگرد سوی یاسمین
1010
سوسن زبان برون کند افسوس میکند
گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین
1111
یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا
نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین
1212
سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار
اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
1313
سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو
غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین
1414
بید پیاده بر لب جو اندر آینه
حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
1515
اول فشاندنی است که تا جمع آورد
وآنگه کند نثار درافشان واپسین
1616
در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار
مرغان چو مطربان بسرایند آفرین
1717
آن میر مطربان که ورا نام بلبل است
مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین
1818
گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت
گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین
1919
شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب
کی صید کرد از عدم آورد بر زمین
2020
یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان
کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
2121
ما چند صورتیم یزک وار آمده
نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین
2222
یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان
شیرین لبان رسند ز دریای انگبین
2323
نک نامهشان رسید به خرما و نیشکر
و آن نار دانه دانه و بیهیچ دانه بین
2424
ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت
مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
2525
انگور دیر آمد زیرا پیاده بود
دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین
2626
ای آخرین سابق و ای ختم میوهها
وی چنگ درزده تو به حبل الله متین
2727
شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
2828
اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات
تلخی بلای توست چو خار ترنگبین
2929
ای عارف معارف و ای واصل اصول
ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
3030
از دست توست خربزه در خانهای نهان
در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین
3131
از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت
آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین
3232
چون گوش تو نداشت ببستند گردنش
گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین
3333
فی جیدها ببست خدا حبل من مسد
زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
3434
گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود
از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
3535
ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج
بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
3636
حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر
مردم ز راه گوش شود فربه و سمین
3737
باقیش برنویسد آن شهریار لوح
نقاش چین بگوید تو نقشها مچین
3838
نقاش چین بگفتم آن روح محض را
آن خسرو یگانه تبریز شمس دین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
کردم ز دیده پای، سوی مشهد حسین
هست این سفر به مذهب عشاق فرضِ عین
جامیدیوان اشعارسایر اشعارشمارهٔ 4 - فی منقبت سیدالشهداء سلام الله علیه
خوانی کشیده عشق سزاوار آفرین
بسم الله ای حریف گدا خوی ده نشین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 384
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 102
هان ای نهاده تیر جفا در کمان حکم
اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 185
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2053

