غزل شمارهٔ 2235
Toggle stanza 1آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
11
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
22
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان
جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو
33
آخر چه بودهای و چه بودهست اصل تو
آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو
44
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید
اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
55
بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست
هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
66
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست
گفتم مها دو ابر تر درفشان تو
77
از خون به زعفران دلم دید لاله زار
گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
88
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
99
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقه وفا بر دردی کشان تو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
هم خاک روبم از مژه بر آستان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1675
هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو
خونابه ایست از لب چون ناردان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1676
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1680
ای برده عقل ما اجل ناگهان تو
وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 162 - در مرثیهٔ تاجالدین ابوبکر
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
مه در کمند کاکل عنبرفشان تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6538

