غزل شمارهٔ 943

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
نماز شام چو خورشید در غروب آید
1
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

At the night prayer, when the sun declines to sinking, this way of the senses is closed and the way to the Unseen is opened.

2
به پیش درکند ارواح را فرشته خواب
به شیوه گله بانی که گله را پاید

The angel of sleep then drives forward the spirits, even as the shepherd who watches over his flock.

3
به لامکان به سوی مرغزار روحانی
چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

To the placeless, towards the spiritual meadows, what cities and what gardens he there displays to them!

4
هزار صورت و شخص عجب ببیند روح
چو خواب نقش جهان را از او فروساید

The spirit beholds a thousand marvellous forms and shapes, when sleep excises from it the image of the world.

5
هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود
نه یاد این کند و نی ملالش افزاید

You might say that the spirit was always a dweller there, it remembers not this world, and its weariness does not increase.

6
ز بار و رخت که این جا بر آن همی‌لرزید
دلش چنان برهد که غمیش نگزاید

Its heart so escapes from the load and burden for which it trembled here, that no care for it gnaws at it any more.

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279

مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید

گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 280

گمان مبر که جهان اعتماد را شاید

که بی‌عدم نبود هر چه در وجود آید

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 14

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور