شمارهٔ 44

Toggle stanza 1
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
1

اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود

2

خدای را بستودم، که کردگار من است

زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود

3

همه به تَنَبُّل و بند است بازگشتن او

شرنگ، نوش آمیغ است و روی زر اندود

4

بنفشه‌های طری خیل خیل سر بر کرد

چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود

5

بیار و هان بده آن آفتاب که‌ش بخوری

ز لب فرو شود و از رخان برآید زود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ببار باده روشن که صبح روی نمود

که در چنین نفسی بی‌شراب نتوان بود

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1037

ترانه های تحیت سرودهای درود

نثار مجلس سلطان عاقبت محمود

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 157

زهی جمال تو خورشید آسمان شهود

تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86

کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود

بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 219

اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود

میان این دل و آن یار می فروش چه بود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1013

ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود

تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 914

رسید ساقی جان ما خمار خواب‌آلود

گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 923

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 940

ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود

به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 941

سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود

ز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 950

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور