غزل شمارهٔ 563
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1تا خون نخوری چاشنی درد ندانی
11
تا خون نخوری چاشنی درد ندانی
تا دل ندهی آن چه به من کرد ندانی
22
تا بوی گلی نشنوی و کم نکنی ناز
آشفتگی باد چمن گرد ندانی
33
تا سر نشود خاک به جولانگه معشوق
بر سرمه مقدم شدنی گرد ندانی
44
ذوق غم معشوق به بازی نتوان یافت
بر خیز که منصوبه از این نرد ندانی
55
می نوشم و گلگون شوم و بیهده خندم
تا از غم دنیا رخ من زرد ندانی
66
ای آن که به درد دل عرفی جگرت سوخت
امید که حال دل بی درد ندانی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

