غزل شمارهٔ 171
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1مرا دردی است که از داروی راحت بیش میگردد
11
مرا دردی است که از داروی راحت بیش میگردد
فلک بیهوده بر گرد دکان خویش میگردد
22
ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آرد
که موی بستر سنجاب نیش میگردد
33
به نوعی دیدهام از گریهٔ بسیار نازک شد
که گر بر لاله و ریحان گشایم ریش میگردد
44
دل گمگشتهای کو تا دگر در سینه باز آید
که چون صفهای مورم درد و غم در پیش میگردد
55
فلک چندان تُنُکمایه است تا این گرم بازاری
که یک جو عافیت گر بخشدم دل ریش میگردد
66
ندانم عرفی این غم دوستی را از کجا دارد
که در دنبالهٔ غمهای بیش از پیش میگردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

