Toggle stanza 1
از نور یار چون نفسم خانه روشن است
1

از نور یار چون نفسم خانه روشن است

بیرون برید شمع که کاشانه روشن است

2

نازم به فیض عشق که در خانقاه و دیر

چشم و چراغ شمع به پروانه روشن است

3

از حسن دوست دم به دم اسرار گفتن است

هر چند قدر گوهر یکدانه روشن است

4

صد شمع سوختم که خرد پیش بر دمد

پنداشتم که دیده ی فرزانه روشن است

5

ای شیخ شهر تیره دلان را چراغ باش

دل های ما ز گریه ی مستانه روشن است

6

محرم چه آگه از الم بی نصیبی است

داغی است این که بر دل دیوانه روشن است

7

گفتی ز عشق یافت دلت روشنی، بلی

آتش به خان و مان زده را خانه روشن است

8

عرفی خطای ما و تو محتاج عذر نیست

عذر خطای مردم دیوانه روشن است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور