غزل شمارهٔ 97
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1کسی که دیده به حسن تو آشنا کرده است
11
کسی که دیده به حسن تو آشنا کرده است
هزار گنج صرف توتیا کرده است
22
ببین چه آفت جانی که هر که دید تو را
نه از برای تو، از بهر خود دعا کرده است
33
بیار باده و آماده ساز مجلس عیش
که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده است
44
کسی که روی وی از قبله گشت در دم مرگ
بدان که در ره دل روی در قفا کرده است
55
کسی که بهر جفای تو خو کرد به ستم
بر او مشور که بر خویشتن جفا کرده است
66
اگر چه کشته ی لطفم، مساز معذورم
که هر چه با مس من کرد، کیمیا کرده است
77
چو دل شناخت سر رشته، گشت معلومش
که دم به دم به کف آورده و رها کرده است
88
گرت نحوست جغذ افکند به درویشی
غمین مشو که ستم، سایه ی هما کرده است
99
ز نور زاده مرا چشم و طلعت خورشید
به کوی سرمه فروشان رها کرده است
1010
دلیل جوهر عرفی همین دقیقه بس است
که اختراع سخن های آشنا کرده است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

