غزل شمارهٔ 275
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشد
11
خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشد
هجوم گریه ام از بادهٔ وصال تو باشد
22
چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده ، ندانم
برای اهل قیامت ، چه در خیال تو باشد
33
به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاست
که مانع نگهش هم انفعال تو باشد
44
ز ضعف خویش هلاکم امید و می ترسم
که زنده مانم و این باعث ملال تو باشد
55
دم نزع چو ندیدم کسی به حال تو عرفی
مگر کسی که دل از جان کند، حلال تو باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

