غزل شمارهٔ 400
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
11
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
22
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
33
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
کند ناگه غم ناکامی ام ره در دل شادش
44
مگو کز سلطنت پرویز شهرت یافت در عالم
که دارد در جهان مشهور هم چشمی فرهادش
55
نبود این تیز دستی ها اجل را پیش ازین عرفی
مگر تعلیم ترک غمزهٔ او کرد ارشادش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1201
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش
فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1771
چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟
ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4926
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

