غزل شمارهٔ 400
Poet: Urfi
Toggle stanza 1بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
کند ناگه غم ناکامی ام ره در دل شادش
مگو کز سلطنت پرویز شهرت یافت در عالم
که دارد در جهان مشهور هم چشمی فرهادش
نبود این تیز دستی ها اجل را پیش ازین عرفی
مگر تعلیم ترک غمزهٔ او کرد ارشادش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1201
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش
فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1771
چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟
ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4926
Sources
Persian text source: Ganjoor

