Toggle stanza 1
دریغ از صف مردان برون نتاخت یکی
1

دریغ از صف مردان برون نتاخت یکی

دو کون را به یکی داو درنباخت یکی

2

هزار تیغ درین مشهد جزا برخاست

ندید عشق که مردانه سر فراخت یکی

3

کسی به معرکه عشق کامیاب نشد

ظفر دو اسبه مدد شد ولی نتاخت یکی

4

بسی به جستن اجزای کیمیا گشتند

ز صد هزار کس اکسیر زر نساخت یکی

5

دلیل و حجت حق دیگرست و حق دیگر

طریق جهل هزار و ره شناخت یکی

6

دوکون را که چه داند که هیچ کس نشناخت

جهانیان همه بردند و درنباخت یکی

7

درست و خرده این کارخانه مغشوشست

نخورد داروی سباک اگر گداخت یکی

8

نوای عشق به ساز و حریر و الحان نیست

هزار پرده شد آهنگ کی نواخت یکی

9

مقمری چو «نظیری » پاکباز نخاست

که بیش و کم به هم آورده داو ساخت یکی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور