غزل شمارهٔ 259
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1پرده برداشته ام از غم پنهانی چند
11
پرده برداشته ام از غم پنهانی چند
به زیان می رود امروز گریبانی چند
22
زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر
قفسی چند بجا مانده و زندانی چند
33
سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست
پهلوی من بنشانید پریشانی چند
44
بس خرابیم ز یکدیگرمان نشناسند
مانده ایم از ده غارت زده ویرانی چند
55
کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند
66
هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد
که نه لعل تو بر آن ریخت نمکدانی چند
77
هیچ کس را سرپایی نزد ایام که ما
پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند
88
بهر عشرت طلبی لخت دل آریم برون
چیده ایم از گل این بادیه دامانی چند
99
چشم بر فیض «نظیری » همه خوبان دارند
کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

