Toggle stanza 1
پرده برداشته ام از غم پنهانی چند
1

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

2

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

3

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

پهلوی من بنشانید پریشانی چند

4

بس خرابیم ز یکدیگرمان نشناسند

مانده ایم از ده غارت زده ویرانی چند

5

کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد

فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند

6

هیچ دل را ستم حادثه مجروح نکرد

که نه لعل تو بر آن ریخت نمکدانی چند

7

هیچ کس را سرپایی نزد ایام که ما

پشت دستی نگزیدیم به دندانی چند

8

بهر عشرت طلبی لخت دل آریم برون

چیده ایم از گل این بادیه دامانی چند

9

چشم بر فیض «نظیری » همه خوبان دارند

کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور