غزل شمارهٔ 164
Toggle stanza 1چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
11
چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
نه مذهب من و نه اعتقاد من دارد
22
به آب و آتشم از سرکشی نمی سازد
هزار عربده با خاک و باد من دارد
33
ز تیر ناله فلک را به کین برانگیزد
کمان فتنه به زه از عناد من دارد
44
ندیم غصه که رویی ز من نگرداند
عدوی رحم که راهی به داد من دارد
55
به چشم دل ز سویدای دل ضعیف ترم
اگر چه قوت دید از سواد من دارد
66
مبارزی که هدف سد آهنین سازد
کجا حذر ز کمین و گشاد من دارد
77
چه اعتماد کنم بر دوروییی غماز
که حادثات جهان را به یاد من دارد
88
به صد علاقه دل بایدم مقید بود
به این گمان که سر انقیاد من دارد
99
من آن عزیز جهانم که بخت هر ساعت
متاع مصر دگر در مزاد من دارد
1010
رساست دست تجرد که نزل من گیرد
قویست پشت توکل که زاد من دارد
1111
به مصرعی که ندیمان ز شعر من خوانند
هزار فخر به من اوستاد من دارد
1212
ز مکر چرخ «نظیری » عجب هراسانم
که کارهای مرا بر مراد من دارد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

