Toggle stanza 1
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد
1

هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد

به حد عشق رسد میل چون زیاد افتد

2

نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشت

خوشست عشق اگر کار بر مراد افتد

3

به شهر و بادیه فرسودم و کسم نخرید

بلاست جنس گرانمایه در کساد افتد

4

چو قیمتی نهدم روزگار بفروشید

نه یوسفم که خریدار بر مراد افتد

5

مرا به دست تهی گوشه نقاب سپرد

کم است آدم مفلس به اعتماد افتد

6

خدنگ غمزه گره بر کمان ابرو چند

گشاد ده که همه کارها گشاد افتد

7

عنان دل ز ملامت بتاب و دستم گیر

که هر که را تو بگویی ز پا فتاد، افتد

8

ضمیر روشن تو لوح محو و اثبات است

که تا ز یاد برآید که تا بیاد افتد

9

چو ذره خلق جهان در هوات می گردند

بشر ندیده کسی کافتاب زاد افتد

10

تنم ز سیلی پند زمانه کاسته شد

چو طفل شوخ که در قید اوستاد افتد

11

حذر ز آه «نظیری » که خانمان سوز است

مباد این خس سوزان به دست باد افتد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور