غزل شمارهٔ 165
Toggle stanza 1هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد
11
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد
به حد عشق رسد میل چون زیاد افتد
22
نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشت
خوشست عشق اگر کار بر مراد افتد
33
به شهر و بادیه فرسودم و کسم نخرید
بلاست جنس گرانمایه در کساد افتد
44
چو قیمتی نهدم روزگار بفروشید
نه یوسفم که خریدار بر مراد افتد
55
مرا به دست تهی گوشه نقاب سپرد
کم است آدم مفلس به اعتماد افتد
66
خدنگ غمزه گره بر کمان ابرو چند
گشاد ده که همه کارها گشاد افتد
77
عنان دل ز ملامت بتاب و دستم گیر
که هر که را تو بگویی ز پا فتاد، افتد
88
ضمیر روشن تو لوح محو و اثبات است
که تا ز یاد برآید که تا بیاد افتد
99
چو ذره خلق جهان در هوات می گردند
بشر ندیده کسی کافتاب زاد افتد
1010
تنم ز سیلی پند زمانه کاسته شد
چو طفل شوخ که در قید اوستاد افتد
1111
حذر ز آه «نظیری » که خانمان سوز است
مباد این خس سوزان به دست باد افتد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

