Toggle stanza 1
خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکست
1

خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکست

این قفس تنگست بر مرغ تو بال و پر شکست

2

روزگار از خاطرم چون نیل از رخسار شست

آسمان بر آتشم چون عود در مجمر شکست

3

پای از پیش آمد و کارم ز پس دامن گرفت

دست در اندیشه یارم به زیر سر شکست

4

طعم شکر داد عشق ار در گلو کافور ریخت

تلخی می داد غم ور شیرم از شکر شکست

5

دیدنش بر حسرت من حسرت دیگر فزود

خواستم پیکان برآرم در جگر نشتر شکست

6

دوستان هرگز نبینند از محبت عیب دوست

خاطرم خوش شد اگر می ریخت گر ساغر شکست

7

در رخش آهی کشیدم خاطرش آزرده شد

باد بر بستان وزید و شاخ نازک تر، شکست

8

می کشم حرمان من بی ظرف در بزم وصال

شوق دل پیمانه ام را بر لب کوثر شکست

9

در برون در «نظیری » شد هلاک از انتظار

مژده ای بخشید مسکین را که مجلس برشکست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور