غزل شمارهٔ 305

Toggle stanza 1
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
1

سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس

مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس

2

چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوست

از خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس

3

تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم تست

چون شوی عاجز به فریادت رسد فریادرس

4

چشم نرگس در کمین و تیغ سوسن بر کف است

می گریزم از چمن چون دزد از دست عسس

5

ما به این کاسه دیار آورده بودیم انگبین

دست و پای مور بودیم و پر و بال مگس

6

آب سیمای جوانی رفت و جسم زار ماند

سیل نوروزی گذشت و ماند باقی خار و خس

7

اینقدر دم را که میزان و حسابی در رهست

یک زمان کارست اگر خواهی که بشماری نفس

8

عشق آمد کرد بیرون هرکه را در خانه دید

خود پرستار «نظیری » ماند و دیگر هیچ کس

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

صاحب دل را نزیبد گفت‌وگو با هیچکس

محرم آیینه چون تمثال باید بی‌نفس

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1734

کاروان ما نداردگردی از صوت جرس

صبح بر دوش شکست رنگ می‌بندد نفس

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1735

نیست بی‌شور حوادث آمد و رفت نفس

کاروان موج دارد از شکست خود جرس

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1736

جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین

با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 24

رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس

کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 469

عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس

عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 470

ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس

بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 267

درد پیری را جوانی می کند درمان و بس

آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4825

می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس

نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4826

ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس

تا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس

نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 306

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور