غزل شمارهٔ 174
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1ز نکهت سحری شوق یار میخیزد
11
ز نکهت سحری شوق یار میخیزد
جنون ز سایه ابر بهار میخیزد
22
به روی یار نگه، رشحه بیز میافتد
ز زلف یار شکن قطره بار میخیزد
33
سحاب دلشده در کوهسار میگردد
غزال شیفته از مرغزار میخیزد
44
به دستگیری عشاق ناتوان احوال
ز زیر هر شجری صد نگار میخیزد
55
تنی که رفت ز پا بر عذار میغلتد
سری که رفت ز دوش از کنار میخیزد
66
نه از وصال ملولان ملول میگیرد
نه از فراق حریفان خمار میخیزد
77
سماع رندی و گلگشت لذتی دارد
که پادشه ز سر اعتبار میخیزد
88
همین که طایر فرصت رسید صیدش کن
که صیدافکنش از هر کنار میخیزد
99
همین که قسمت خود یافتی غنیمت دان
که از کمین گه شیران شکار میخیزد
1010
درین هوا در خلوت حکیم نگشاید
که هوش میرود و اختیار میخیزد
1111
جهان خوش است «نظیری » قلم به جلوه درآر
که گلشکر ز سر نوک خار میخیزد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

