غزل شمارهٔ 322
Toggle stanza 1تو کودکی به بزرگان زبان درازی بس
11
تو کودکی به بزرگان زبان درازی بس
به صید شیردلان قصد شاهبازی بس
22
برای قبله اسلام کعبه ساخته اند
نیاز خاک سر کوی خانه سازی بس
33
ز شهر گرد به یک تاختن برآوردی
ز رخش جور فرود آی تاکتازی بس
44
تو خوب رو به هر آلایشی قبول دلی
مساز جامه نمازی، رخ نمازی بس
55
به روی معجزه خال مجاهدی که تو راست
برای کشتن اهل فرنگ غازی بس
66
چنان برد دل محمود چشم هندویت
که با ایاز بگوید دگر ایازی بس
77
قد چو چنگ نگویم که در کنارم گیر
به نغمه ای که ز دورم همی نوازی بس
88
نیاز، شیوه ما عاجزان محتاج است
تو را که حسن و جمالست بی نیازی بس
99
نقاب طلعت خورشید چند خواهی بود
شبا! تو زلف نگارم نیی درازی بس
1010
چو صبح بر مه و انجم خلاف می گرم
همین که خصم شود پست سرفرازی بس
1111
ز کج قمار «نظیری » به راستی نبری
به کم زنان دغاباز پاکبازی بس
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

