غزل شمارهٔ 401
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1درین بستان به جهد از خار بگسل
11
درین بستان به جهد از خار بگسل
چو گل خندان شو و از بار بگسل
22
اگر تعویذ بر بالت گران است
به زخم ناخن و منقار بگسل
33
سر رشته به بگسستن توان یافت
ز هم این تار را یک بار بگسل
44
ز پیش دیده ام بردار کونین
گره از پرده رخسار بگسل
55
غمت گو ناخنی در دل فرو کن
نمی گویم گره بسیار بگسل
66
پس از چندین ورع ترسم که گویند
شهادت عرضه کن زنار بگسل
77
میانی کز ریا بستی به خلوت
برو در صحبت خمار بگسل
88
شهود او «نظیری » سرسری نیست
زبان از ذکر و دل از کار بگسل
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

