غزل شمارهٔ 387

Toggle stanza 1
تو این گشاد و گره‌ها به دام فکر مباف
1

تو این گشاد و گره‌ها به دام فکر مباف

امید نیست که عنقا برآید از پس قاف

2

درین دیار که ماییم آدمیت نیست

تو هر کجاش به بینی بگو چه شد انصاف

3

مرا ز سنت و حرمت سه انتخاب افتاد

امام ساده رخ و عشق پاک و باده صاف

4

ز علم و زهد و ورع بوی شید می آید

کجاست باده که از خود بشویم این اوصاف

5

جمال و جاه به حسن وفا صفا دارد

تو را که حسن وفا نیست از جمال ملاف

6

شجاعتی که برآیی به دیگران سهلست

اگر به خویش برآیی تهمتنی به مصاف

7

کی این جماعت جاهل خداشناس شوند

که در امور خلافت همی کنند خلاف

8

تو را چنان که تویی وصف می توانم کرد

خطیب شهر اگر تیغ می نهد به غلاف

9

نه عارف است که گفت از حسد «نظیری » را

چگونه صیت تو اقلیم را گرفت اطراف

10

ز لطف شه شده دیهیم پوش درزی شهر

چه حیرت است اگر جوهری شود صراف

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور