غزل شمارهٔ 76

Toggle stanza 1
رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما را
1

رفت آنکه چشم راحت خوش می‌غنود ما را

عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را

2

تاراج خوبرویی در ملک جان در آمد

آن دل که بود وقتی گویی نبود ما را

3

پاسنگ خویش بودم در گوشهٔ صبوری

بادی ز سویت آمد اندر ربود ما را

4

هر روز در شب غم خوش می‌کند سرایم

آن دیدنی که اول خوش می‌نمود ما را

5

از خاک هستی ما گرد عدم برآمد

ای کاشکی نبودی ننگ وجود ما را

6

ممکن نگشت توبه ما را ز روی خوبان

گیتی به محنت و غم چند آزمود ما را

7

امروز کو که بیند سرمست و بت‌پرستم

آن کو به نیکنامی دی می‌ستود ما را

8

تیغی ز درد باید محنت‌زدای عاشق

کز صیقل محبت نتوان زدود ما را

9

خسرو چو نیست زآنها کز تو برد به کشتن

این پندهای رسمی دادن چه سود ما را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور