غزل شمارهٔ 831
Toggle stanza 1بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
11
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را
22
چون موجه سرابیم در شوره زار عالم
کز بود بهره ای نیست غیر از نمود ما را
33
تنگی روزی ما بود از گشودن لب
تا بسته گشت این در صد در گشود ما را
44
در آه بی اثر چند سازیم زندگی صرف؟
در دیده آب نگذاشت این کاه دود ما را
55
قانع به خون گر از رزق چون داغ لاله گردیم
سازد همان نمکسود چشم حسود ما را
66
آیینه های روشن گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد گفت و شنود ما را
77
بی مانعی کشیدیم مه را برهنه در بر
تا شد کتان هستی بی تار و پود ما را
88
خواهد کمان هدف را پیوسته پای بر جا
زان درنیارد از پا چرخ کبود ما را
99
چون خامه سبک مغز از بی حضوری دل
شد بیش رو سیاهی در هر سجود ما را
1010
از بوته ریاضت نقصان نمی کند کس
از جسم هر چه کاهید بر جان فزود ما را
1111
گر صبح از دل شب زنگار می زداید
چون از سپیدی مو غفلت فزود ما را؟
1212
از ما نشد چو مه فوت بر خاک جبهه سودن
هر چند سر ز رفعت بر چرخ سود ما را
1313
نیلوفر فلک را چون لاله داغ داریم
از سنگ کودکان شد تا تن کبود ما را
1414
داغ کلف تواند آسان ز روی مه برد
زنگ قساوت از دل هر کس زدود ما را
1515
تا داشتیم چون سرو یک پیرهن درین باغ
از گرم و سرد عالم پروا نبود ما را
1616
از پختگی نبردیم بویی ز خامکاری
شد رهنما به آتش خامی چو عود ما را
1717
از بخت سبز چون شمع صائب گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف یکسر وجود ما را
زمین

