Toggle stanza 1
دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
1

دردا که با من آن بت نامهربان نساخت

دردی نهاد بر دل و درمان آن نساخت

2

باران مهر او بنبارید بر دلم

تا چشم من زهر مژه ناودان نساخت

3

از شمع وصل دوده امید برنخاست

تا دود آه من به فلک سایبان نساخت

4

از ما مگرد، ای دل، اگر غم گسار گشت

با ما بساز، جان، اگر آن دلستان نساخت

5

بیمار ماند جان من اندر لب و لبش

جان دارویی ز بهر من ناتوان نساخت

6

مویی ستم نکرد کم آن مومیان به حسن

تا مر مرا به حیف چو موی میان نساخت

7

سلطانی از فراق کمندش ندید امان

تا دل نشانه گاه خدنگ غمان نساخت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور