غزل شمارهٔ 394
Toggle stanza 1دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
11
دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
دردی نهاد بر دل و درمان آن نساخت
22
باران مهر او بنبارید بر دلم
تا چشم من زهر مژه ناودان نساخت
33
از شمع وصل دوده امید برنخاست
تا دود آه من به فلک سایبان نساخت
44
از ما مگرد، ای دل، اگر غم گسار گشت
با ما بساز، جان، اگر آن دلستان نساخت
55
بیمار ماند جان من اندر لب و لبش
جان دارویی ز بهر من ناتوان نساخت
66
مویی ستم نکرد کم آن مومیان به حسن
تا مر مرا به حیف چو موی میان نساخت
77
سلطانی از فراق کمندش ندید امان
تا دل نشانه گاه خدنگ غمان نساخت
Sources
Persian text source: Ganjoor

