Toggle stanza 1
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟
1

یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟

دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست

2

حیف باشد که بگویم که مه و خورشیدی

هم تو بنگر که بدان هر دو کسی مایل هست؟

3

منزلت گفتم مانا که همین در دل ماست

چو ببینیم که به هر جات همین منزل هست

4

گر به خاک در خویشم نگری افتاده

خود بگویی که چنین آدمیی از گل هست

5

روسیاهم، حبشی گوی من سوخته را

وگرم داغ درون نیست، برون دل هست

6

چشمم از هجر تو دریا شد و در خیل خیال

ای بسا مردم آبی که درین ساحل هست

7

چند شمشیر چنان بر من بیچاره زنی

باری این مرتبه همچو منی قابل هست

8

دردم آنکس که نداند دهدم پند، آری

در جهان نیز بسی بی خبر و غافل هست

9

از پی عشق نصیحت چه کنی خسرو را

باری آن کس که نصیحت شنود عاقل هست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور