غزل شمارهٔ 1599

Toggle stanza 1
دریغ صحبت دیرینه وفاداران
1

دریغ صحبت دیرینه وفاداران

خوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران

2

چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنم

به چشم من گل، اگر نیستند از آن یاران

3

چو دوستان وفادار رخت بربستند

جهان چگونه توان دید بی وفاداران

4

پدید نیست یکی هم از آن، تعالی الله

نبوده اند مگر آن خجسته دلداران

5

فراق کرده دل ما خراب و مرهم نه

به حقه فلک از بهر این دل افگاران

6

دلا، بدان که به تعبیر هم نمی ارزد

جهان که صورت خواب است پیش بیداران

7

عزیز من به متاع زمانه غره مشو

که آنست داروی کیسه بران و طراران

8

چو عمر می رود از حرص و آز، جان چه کنی؟

به هرزه چند توان کرد کار بیکاران

9

صلاح نفس مجو، خسرو، ز دل خود، از آنک

طبیب مرده نسازد علاج بیماران

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور