Toggle stanza 1
باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید
1

باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید

دل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید

2

گفتم به مغز شست غمت، باورم نداشت

مغزم به تیزی مژه از استخوان کشید

3

دل دوش می پرید که من مرغ زیرکم

آمد، به دام زلف خودش موکشان کشید

4

بتوان کشید تافتگی های زلف او

لیکن چو تیر غمزه زند چون توان کشید

5

بالا کشید زلف و دلم کی رسد به من

کو را به بام برد و ز ته نردبان کشید

6

گیرم عنان صبر ز دستش، و لیک صبر

خود رفت آنچنان که نخواهد عنان کشید

7

خسرو ز گلرخان به دم سرد مبتلاست

چون بلبلی که زحمت باد خزان کشید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور