Toggle stanza 1
مرا زان میر خوبان نیست روزی
1

مرا زان میر خوبان نیست روزی

گدایان را ز شاهان نیست روزی

2

به سنگی چون سگان خرسندم از دور

گرم چوبی ز دربان نیست روزی

3

ز من زایل کن، ای جان، زحمت خویش

چو درمانت ز جانان نیست روزی

4

رو، ای اسکندر، از همراهی خضر

ترا چون آب حیوان نیست روزی

5

به حیله چند بتوان زیست آخر

تنی دارم کش از جان نیست روزی

6

هوس بردم به رویش، گفت بختم

شما را از گلستان نیست روزی

7

دل و جان و خرد بردی، ترا باد

مرا باری از ایشان نیست روزی

8

ز دردت باد روزی مند جانم

به دردی کش ز درمان نیست روزی

9

چه سود از گریه خسرو در این غم؟

چو کشتش را ز باران نیست روزی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور