Toggle stanza 1
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
1

چه کردم کآخرم فرمان نکردی

بدیدی دردم و درمان نکردی

2

ز هجران تو کفری هست بر من

شب کفر مرا ایمان نکردی

3

به دشواری برآمد جانم از تن

ببردی جان من، آسان نکردی

4

چه جانها کان به وجه بوسه تو

برفت و نرخ را ازان نکردی

5

به گریه خواستم وصلت در این ملک

گدای خویش را سلطان نکردی

6

به کویت آرزومندان نمودند

نگاهی جانب ایشان نکردی

7

ترا گفتم که یک روزی مرا باش

برفتی از من و فرمان نکردی

8

دلم بردی و گفتی خواهمت داد

چو رفتی، پیش یاد آن نکردی

9

ندیدی عیش خسرو تلخ هرگز

به حلوای لبش مهمان نکردی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور