غزل شمارهٔ 1180
Toggle stanza 1هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
11
هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
وقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش
22
زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخ
آتش سزد گلاب، چو سیمین بود جهش
33
آبی کنند هر کسی اندر رهی سبیل
من خون خود سبیل کنم بر سر رهش
44
گویم ببخش جان من، او گویدم که نی
جان بخش من بس است همان گفتن نیش
55
چون گل ز رشک جامه درانم که تا چراست؟
در گرد کوی گشتن باد سحر گهش
66
مشکل که خویش را بتوانند بازیافت
آنانکه گم شدند دران روی چون مهش
77
فریاد من ز ناله خسرو که هر شبی
خفتن نمی توان ز نفیر علی اللهش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

