Toggle stanza 1
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش
1

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش

یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش

2

زانجا که ناصبوری دیوانگان بود

پیداش دل دهم به نهان باز خواهمش

3

نی خود چو دل که جان گرامی ستد ز من

هرگز دلم نخواست که جان باز خواهمش

4

باشد شبی که تا به سحر راز گویمش

و آن راز گفته صبحدمان باز خواهمش

5

بوسی به وام برد خیالش ز من به خواب

باری دگر چو نیست همان باز خواهمش

6

دانم یقین که بار نیابم ازو،ولیک

تسکین خویش را به گمان باز خواهمش

7

دی باز کرد لب که زبانی دهد مرا

امروز عذر لب به زبان باز خواهمش

8

بس عذرها که گفت به خسرو به گاه وصل

این عذر نیز اگر بتوان، باز خواهمش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور