غزل شمارهٔ 1181
Toggle stanza 1فرشته می ننویسد گناه دم به دمش
11
فرشته می ننویسد گناه دم به دمش
که از تحیر آن رو نمی رود قلمش
22
نه حد دیدن خلق است روی تو، مگر آنک
قضا به قدر دو یوسف دهد جمال کمش
33
اگر به باغ روم دل بگیردم در دم
که خون گرفته دل من به گوشه های غمش
44
سماع و ناله من نی ز خون دل جویند
که ارغنون جگر خواریست زیر و بمش
55
کشم ز دست تو بر چوب جامه ای پر خون
که هر که شاه بتان شد چنین بود عملش
66
کجا ز چاشینی درد دل خبر دارد
کسی که نیست خلاص از وظیفه ستمش
77
جفای دوست به مقدار دوستیست عزیز
عزیز عشق شناسد حلاوت المش
88
چه جای بانگ مؤذن بدین دل بد روز؟
که روزگار بسر شد به طاعت صنمش
99
به یک دم است کز و جان خسرو مسکین
بمیرد ار نبود یاد دوست دمبدمش
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

