Toggle stanza 1
چنین که بی تو زمان نمی توان بودن
1

چنین که بی تو زمان نمی توان بودن

نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن

2

دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان است

به کنج محنت درویش میهمان بودن

3

ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنک

نه دوستیست به کوی تو رایگان بودن

4

صبور بودنم از دیدن رخت گویند

چرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟

5

ز سینه ام نه همانا برون روی همه عمر

چنین که خوی شدت در میان جان بودن

6

ملامتت نکنم گر جفا کنی، زیراک

رها نمی کندت حسن مهربان بودن

7

به بند سخت شدن، در شکنجه جان دادن

از آن به است که در بند نیکوان بودن

8

طریق بوالهوسان است نی ره عشاق

ز عشق لاف، پس از فتنه بر کران بودن

9

مپرس قصه خسرو، چه جای پرس آن را

که حیرت رخت آموخت بی زبان بودن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور