غزل شمارهٔ 1595
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
11
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن
22
چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود
چنان جمالی وانگه به رایگان دیدن
33
رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیشش
به شیر دیدم و خونم نمود آن دیدن
44
بسی زیان دل و جان به هجر او دیدم
که هیچ سود ندیدم از این زیان دیدن
55
تمام هستی من برد، گر کند نظری
نخواهم آن همه را هیچ در میان دیدن
66
نگار من، زخم جعد یک گره بگشا
مگر که دل بتواند خلاص جان دیدن
77
کران گریه نمی بینم از غمت، وین سیل
به غایتی ست که نتوانیش کران دیدن
88
هزار خون به زمین ریختی، وگر گویم
ز شرم سوی زمین چیست هر زمان دیدن؟
99
چو در ببیند خسرو، گرش بریزی خون
زهی محال که باز آید از چنان دیدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

