غزل شمارهٔ 1595

Toggle stanza 1
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
1

اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن

به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن

2

چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود

چنان جمالی وانگه به رایگان دیدن

3

رخش بدیدم و شد سرخ چشم من پیشش

به شیر دیدم و خونم نمود آن دیدن

4

بسی زیان دل و جان به هجر او دیدم

که هیچ سود ندیدم از این زیان دیدن

5

تمام هستی من برد، گر کند نظری

نخواهم آن همه را هیچ در میان دیدن

6

نگار من، زخم جعد یک گره بگشا

مگر که دل بتواند خلاص جان دیدن

7

کران گریه نمی بینم از غمت، وین سیل

به غایتی ست که نتوانیش کران دیدن

8

هزار خون به زمین ریختی، وگر گویم

ز شرم سوی زمین چیست هر زمان دیدن؟

9

چو در ببیند خسرو، گرش بریزی خون

زهی محال که باز آید از چنان دیدن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور