غزل شمارهٔ 1314

Toggle stanza 1
هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرم
1

هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرم

جایی که روزی دیده ام رو آرم آنجا بنگرم

2

گه گریه پوشد چشم و گه بیخود شوم، چون در رسد

ممکن نگردد هیچ گه کان روی زیبا بنگرم

3

آتش بتر گیرد به دل، هر چند بر یاد رخش

بیرون روم، وز هر طرف گلهای صحرا بنگرم

4

ای باغبان، لطفی بکن در بوستان ره ده مرا

گر نخل ندهد میوه ای، باری تماشا بنگرم

5

زینسان که دل پر شد ز جان، هم دل تهی دادی برون

ما را یکی هم خود بگو کت از چه یارا بنگرم

6

دیدن نیارم چون رخت، پابوس خود نگذاریم

بگذار باری یک نظر در پشت آن پا بنگرم

7

تو خود ز بهر آزمون شوخی کنی، کین سو مبین

لیکن من بیهوش را که هوش دل تا بنگرم

8

از دیدنت جان می رود، در جان رود چون بینمت

حیرانم اندر کار خود کت جان دهم تا بنگرم

9

خونابه خسرو به دل افسرده تو بر تو به دل

چرخم نداد آن بخت کت از خلق تنها بنگرم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور