غزل شمارهٔ 473
Toggle stanza 1شمع من اگر یک شب از خانه برون آید
11
شمع من اگر یک شب از خانه برون آید
از هر طرفی صد جان پروانه برون آید
22
صد جامه قبا گردد از هر طرفی، چون او
کژ کرده کلاه از سر مستانه برون آید
33
من بی خبر و طفلان سنگی به کف از هر سو
شسته به کمین تا کی دیوانه برون آید
44
فریاد که از یاری عمری به جفا باشم
چون گاه وفا باشد بیگانه برون آید
55
هر روز بری جویم از بخت، محال است این
خوشه ز پی شش ماه از دانه برون آید
66
گر وجه قرار من هست از رخ تو مردن
وه کز خط تو ناگه پروانه برون آید
77
در کشتن خود یارم، من از تو چه غم دارم؟
گر جان ز پی خسرو خصمانه برون آید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

