غزل شمارهٔ 697

Toggle stanza 1
بت نو رسیده من هوس شکار دارد
1

بت نو رسیده من هوس شکار دارد

دل صید کرده هر سو نه یکی، هزار دارد

2

رود آنچنان به جولان که سر سپه نکرده

سر آن سپاه گردم که چنان سوار دارد

3

دل من ببرد زلفش، جگرم نجست چشمش

تو مباش غافل، ای جان، که هنوز کار دارد

4

نتوانمش که بینم به رقیب ناموافق

چه خوش است گل، ولیکن چه کنم که خار دارد؟

5

برو، ای صبا و حالی که مرا ز هجر دیدی

برسانش، ار چه دانم که کم استوار دارد

6

به خدا که سینه من بشکاف و جان برون کن

که درون خانه تو دگری چه کار دارد؟

7

برس، ای سوار، لطفی بنمای خاکیی را

که ز تندی سمندت دل پر غبار دارد

8

تو شبانه می نمایی، به بر که بوده ای شب؟

که هنوز چشم مستت اثر خمار دارد

9

چو اسیر تست خسرو، نظری به مردمی کن

که ز تاب زلف مستت دل بیقرار دارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور