غزل شمارهٔ 698
Toggle stanza 1سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید
11
سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید
جگر اندر آستانش به بهانه ای در آید
22
قد تست همچو تیری که درون جان نشیند
چو درون سینه من گذرانه ای در آید
33
در کین گشاد چشمت به خیال خود بگو تا
ز پی شفاعت من به میانه ای در آید
44
ز فسانه خواب خیزد، ولی اندر این که خسپد
اگر این حکایت من به فسانه ای در آید
55
دل من ز زلف و رویت شد اسیر و چون نگردد؟
شب ماهتاب دزدی که به خانه ای در آید
66
ز غمت چنانست سوزم که زبان کنم تصور
به دهن ز آتش دل چو زبانه ای در آید
77
سحری بود، خدایا که حریف من ز جایی
همه شب شراب خورده سحرانه ای در آید
88
صنما، بیا که خسرو ز برای تست هر شب
در دیده باز کرده که فلانه ای در آید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

